تبليغاتX
... !دزد رفیق ...

... !دزد رفیق ...

!..رفیق بی کلک نداریم

دختری پشت یک اسکناس 10000تومانی نوشته بود:

پدر معتادم بابت همین پولی که پیش توست یک شب مرا به دست صاحب خانه مان سپرد..

خدایا چقدر میگیری که شب اول قبر قبل از اینکه تو از من سوال کنی،من از تو بپرسم چرا....؟

نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 17:29 توسط مصطفی| |


گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا ، مال او را حفظ می کند. من دزد مال او هستم ، نه دزداعتقاد او. اگر آن را پس نمی دادم وعقیده صاحب آن مال ، خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است .
نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 14:32 توسط مصطفی| |



نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 12:24 توسط مصطفی| |


آبجی کوچیکه گفت: زودی یه آرزو کن، زودی یه آرزو کن.

 آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد.

آبجی کوچیکه گفت: چپ یا راست؟ چپ یا راست؟

آبجی بزرگه گفت: م م م ... راست!

آبجی کوچیکه گفت: درسته، درسته، آرزوت برآورده

می شه، هورااااا.

بعد دستش رو دراز کرد و از زیر چشم چپ آبجی مژه رو برداشت!

آبجی بزرگه گفت: تو که از زیر چشم چپم ورداشتی!!

آبجی کوچیکه چپ و راست رو مرور کرد و گفت: خب اشکال نداره... .

دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی برداشت.

_ دیدی؟ آرزوت می خواد برآورده بشه، دیدی؟ حالا چی آرزو کردی؟

آبجی بزرگه گفت: آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه!

بعد سه تایی زدن زیر خنده... آبجی کوچیکه، آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی درمانی... .

بیماران رو فراموش نکینم. همین حالا دستات رو به سوی آسمون بالا ببر و از صمیم قلب پاکت برای سلامتشون دعا کن.

نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 22:40 توسط مصطفی| |


-         یادمان باشد: در خسته ترین ثانیه های عمر هم هنوز رمقی برای انجام دادن برخی کارهای کوچک هست/!

  -         یادمان باشد: لازم است گاهی با خودمان رو راست تر از این باشم که هستیم./

  -         یادمان باشد: سهم هیچ کس را هیچ کجا نگذاشته اند، هر کسی سهم خودش را می آفریند./

  -         یادمان باشد: آن هنگام که از دست دادن عادت می شود، به دست آوردن دیگر آرزو نیست./

  -         یادمان باشد: هرگز به تمامی ناامید نمی شوی، اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی./

  -         یادمان باشد: غیر قابل تحمل وجود ندارد/.

  -         یادمان باشد: گاهی مجبوریم برای راحت کردن خیال دیگران، خود را خوشحال نشان بدهیم./

  -         یادمان باشد: خوبی آنچه نداریم این است که نگران از دست دادنش را نخواهیم بود./

  -         یادمان باشد: همیشه چند قدم آخر سخت ترین قسمت راه است/.

  -         یادمان باشد: امید، خوشبختانه از دست دادنی نیست./

  -         یادمان باشد: در جست و جوى راه باشم، نه همراه/.

 
نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن1390ساعت 12:48 توسط مصطفی| |


مترسک به گندمک میگوید:تو شاهدی که مرا برای ترساندن آفریدند ولی من عاشق پرنده ای بودم که به خاطر ترس از من از گرسنگی مرد...

نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 9:15 توسط مصطفی| |


خدا ازم پرسید:میبری یا میخوری؟

گفتم میخورم.

افسوس ندانستم که لذت ها بردنی هستند و حسرت ها خوردنی...

نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 16:45 توسط مصطفی|


روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای پیدا کرد.او از پیدا کردن این پول-آن هم بدون زحمت-خیلی ذوق زده شد.

این تجربه سبب شد که بقیه روزها هم با چشمهای باز به زمین نگاه کند تا مگر پولی پیدا کند.

او در مدت زندگی اش 296سکه یک سنتی،48سکه پنج سنتی،19سکه ده سنتی،16سکه بیست و پنج سنتی،2سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده یک دلاری پیدا کرد.یعنی در مجموع 13دلار و 26سنت.

در برابر به دست آوردن این 13دلار و26سنت او زیبایی دل انگیز 31369طلوع خورشید،درخشش157رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.

او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ندید. پرندگان در حال پرواز درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر هیچ گاه جزئی از خاطرات او نشد...


نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 16:37 توسط مصطفی| |


نگهداری از آقاجون خیلی سخت شده بود...

بابا واسه نگهداری از اون خیلی سختی میکشید،با خودمون میگفتیم: اگه آقاجون بمیره بابا دیگه راحت میشه.

آقاجون مرد و خیلی زود بابا شد آقا جون..

ما به روی خودمون نمیاوردیم ولی حتما بچه ها تو دلشون میگفتن:اگه آقا جون....

بهتره مراقب رفتارمون باشیم چون خیلی زود ماهم آقاجون یا مادرجون میشیم...

نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1390ساعت 19:56 توسط مصطفی|


نیا باران زمین جای قشنگی نیست...

من از اهل زمینم.

خودم دیدم که گل در عقد زنبور است،

ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست میدارد.

نیا باران زمین جای قشنگی نیست...

نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان1390ساعت 15:10 توسط مصطفی| |


جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مؤدبانه گفت :

ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد

مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... گه می خوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ...

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور مؤدبانه و متین ادامه داد

خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم

مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...

نوشته شده در دوشنبه 2 آبان1390ساعت 16:21 توسط مصطفی| |


مردی از اینکه همسرش خیلی به گربه شون توجه میکرد ناراحت بود.

یه روز گربه رو برد و چندتا خیابون اونطرف تر ول کرد.ولی تا به خونه رسید دید گربه زودتر از اون برگشته خونه!

این کار چندین دفعه تکرار شد و مرد حسابی کلافه شده بود.آخرش یه روز گربه رو با ماشین کلی گردونداز چندین پل و رودخانه و پارک و... گذشتو در نهایت اونو در منطقه ای پرت و دور افتاده ول کرد.

اون شب مرد به خونه نیومد...آخرشب زنگ زدو به زنش گفت:اون گربه فلان فلان شده خونه ست؟

همسرش گفت:آره.

مرد گفت:گوشی رو بده بهش,من گم شدم!!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه 28 مهر1390ساعت 21:27 توسط مصطفی| |


_درصد کمی از انسانها 90 سال عمر میکنند,بقیه یک سال را 90 بار تکرار میکنند.

_نصف اشتباهات ما ناشی از این است که وقتی باید فکر کنیم احساس میکنیم و وقتی باید احساس کنیم فکر میکنیم.

_مشکلات امروز تو برای امروز کافی است,مشکلات فردا را به امروز اضافه نکن.

_اگر حق با توست به خشمگین شدن نیازی نیست,واگر حق با تو نیست حقی برای عصبانی شدن نداری.

_ما خوب یادگرفتیم در آسمان مثل پرندگان باشیم و در آب مثل ماهی ها,اما هنوز یاد نگرفته ایم روی زمین چگونه زندگی کنیم!

_فریب مشابهت روز و شب ها را نخوریم:امروز دیروز نیست و فردا هم امروز نمیشود.

_یادمان باشد آن هنگام که از دست دادن عادت میشود به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست.

نوشته شده در یکشنبه 10 مهر1390ساعت 10:30 توسط مصطفی| |


دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشق تو هستم.

کوروش گفت:من لایق شما نیستم,

برادر من بیشتر برازنده ی شماست که در پشت سرت ایستاده.

دختر برگشت اما کسی را پشت سرش ندید,

کوروش گفت:اگر عاشق بودی برنمی گشتی....

نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 17:5 توسط مصطفی|


ای خدا HARD دلم FORMAT مکن          FILD من را خالی برکت مکن

OPTION غم را خدایا ON مکن              FILE اشکم را خدایا RUN مکن

DELTREE کن شاخه های غصه را          سردی و افسردگی را هرسه را

JUMPER شادی بیا تا SET کنیم             سیستم اندوه را RESET کنیم

نام تو PASSWORD درهای بهشت          آدرس E-MAIL سایت سرنوشت

ای خدا روز ازل CAD داشتی                  MOUSE بود اما مگر PAD داشتی

که چنین طرح 3D میزدی                       طرح خود بر روی CD می زدی

تا نیفتد BUG در اندیشه مان                  تا که ویروسی نگردد ریشه مان

ای خدا از بهر ما ایمن فرست                 بهر دلهای پرآتش FAN فرست

ای خدا حرف دلم با کی زنم                   HELP می خواهم که F1 می زنم

نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 15:56 توسط مصطفی| |


دانشجویی که سال آخر دانشکده ی خود را می گذراند به سبب طرحی که انجام داده بود جایزه ی اول را گرفت. او در برنامه ی خود از 50نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت یا حذف ماده ی شیمیایی "دی هیدروژن مونو اکسید" از سوی دولت را امضا کنند و برای این دادخواست علل زیر را عنوان کرد:

_عنصر اصلی باران اسیدی است.
_مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
_وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.
_استنشاق تصادفی آن باعث مرگ می شود.
_باعث فرسایش اجسام می شود.
_روی ترمز خودروها تأثیر منفی دارد.
_حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است.

از پنجاه نفر, 43 نفر دادخواست را امضا کردند,6 نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند, اما فقط یک نفر فهمید که ماده ی شیمیایی دی هیدروژن مونواکسید در واقع همان "آب" است!!!

عنوان طرح این دانشجو این بود: ما چقدر زود باوریم!!!

نوشته شده در یکشنبه 7 شهریور1389ساعت 12:40 توسط مصطفی| |


هر عدد تقسیم بر بی نهایت می شود صفر,

دنیا تقسیم بر آخرت چه می شود؟

طبق قوانین ریاضی محدود تقسیم بر نامحدود می شود صفر!

نوشته شده در دوشنبه 1 شهریور1389ساعت 14:25 توسط مصطفی| |


مرد بی کاری برای شغل آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضا داد. رئیس بخش خدمات با او مصاحبه کرد و تمیز کردن او را به عنوان نمونه کار دید و گفت:شما استخدام شدین نشانی ایمیلتون رو بدین تا برگه های مربوطه رو براتون بفرستم و همچنین تاریخ شروع به کارتون.

مرد گفت:اما من رایانه ندارم!ایمیل هم ندارم! رئیس بخش خدمات گفت:متأسفم اگه ایمیل ندارین یعنی شما وجود خارجی ندارین! کسی هم که وجود خارجی نداره شغلی هم نمیتونه داشته باشه!!

مرد در کمال ناامیدی اونجا رو ترک کرد.نمی دونست با10دلاری که در جیب داره چه کار کنه. تصمیم گرفت به فروشگاهی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه فرنگی بخره.بعد خونه به خونه گشت و همه ی گوجه فرنگی ها رو فروخت!در کمتر از دو ساعت سرمایه اش دو برابر شد! این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60دلار به خونه برگشت!

مرد فهمید که میتونه از این راه زندگیشو بگذرونه! تصمیم گرفت هرروز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه.

در نتیجه هرروز پولش دو یا سه برابر می شد! به زودی یه گاری خرید.بعد یه کامیون و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت(پخش محصولات) راه انداخت! پنج سال بعد مرد یکی از بزرگترین خرده فروشان کشورش شد!

شروع کرد تا برای آینده ی خانواده اش برنامه ریزی کنه.تصمیم گرفت بیمه ی عمر بگیره . به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد.

وقتی صحبتشون به نتیجه رسید نماینده ی بیمه از مرد نشانی ایمیل خواست.مرد جواب داد:من ایمیل ندارم!

نماینده ی بیمه با کنجکاوی پرسید:شما ایمیل ندارین ولی با این حال تونستید یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین! میدونید اگه ایمیل داشتید به کجا می رسیدین!!؟

مرد گفت:آره! شاید یه آبدارچی می شدم تو شرکت مایکروسافت!!

نوشته شده در دوشنبه 25 مرداد1389ساعت 14:18 توسط مصطفی| |


روزی که تو به دنیا آمدی تو گریان بودی و جمعی خندان

کاری کن که وقت رفتنت تو خندان باشی و جمعی گریان.

نوشته شده در سه شنبه 5 مرداد1389ساعت 15:55 توسط مصطفی| |